پاسخ به شبهات
برای دیدن سوالات این جا را کلیک کنید.
پاسخ سوالات 1-2-3:
من قبل از هر چیز باید توضیح بدهم که از نظر شیعه کافر کسی است که یا خدا را قبول نداشته باشد یا برای خدا شریکی قائل باشد یا پیامبری یکی از پیامبران الهی را قبول نداشته باشد. بنابراین اگر کسی امامت را قبول نداشته باشد، کافر نیست.
می دانیم که نام های سه خلیفه، نام های مخصوص این سه نبود، بلکه قبل و بعد از اسلام، چنین نام هایی در میان عرب شایع و رایج بود. پس این نامگذاری، هرگز دلیل بر علاقه به مقام خلافت و اداره کنندگان آن نیست. شما می توانید با مراجعه به کتاب های رجالی؛ مانند "الاستیعاب" نوشته ی ابن عبد البر و "اسد الغابه" نوشته ی ابن اثیر، صحابه ای را که نام ابوبکر، عمر یا عثمان داشتند، ملاحظه فرمایید.
ما، در این جا، تنها به یک کتاب به نام "اسد الغابه فی معرفه الصحابه" بسنده می کنیم و از کسانی نام می بریم که نام آنان «عمر» بود.
1. عمر الاسلمی
2. عمر الجمحی
3. عمر بن الحکم
4. عمر بن سالم الخزاعی
5. عمر بن سراقه
6. عمر بن سعد الانماری
7. عمر بن سعد السلمی
8. عمر بن سفیان
9. عمر بن ابی سلمه
10. عمر بن عامرالسلمی
11. عمر بن عبید الله
12. عمر بن عکرمه
13. عمر بن عمرو الیثی
14. عمر بن عمیر
15. عمر بن عوف
16. عمر بن غزیه
17. عمر بن لاحق
18. عمر بن مالک بن عقبه
19. عمر بن مالک الانصاری
20. معمر بن معاویه الغاضری
21. عمر بن یزید
22. عمر بن الیمانی .
این ها کسانی هستند که ابن اثیر آورده و اگر تابعان را هم، که نامشان عمر بوده، بر آن ها بیفزایید، تصدیق خواهید کرد که این نام و نام های دیگر خلفا، از اسامی معروف میان عرب جاهلی و اسلام بوده و هرگز از شنیدن این نام، تنها آن سه نفر به ذهن تداعی نمی کرد.
بنابراین، تنها با نام گذاری نمی توان همه ی ستم هایی را که در تاریخ بر اهل بیت روا شده، انکار کرد.
گذشته از این، اگر وضعیت خفقان، وحشت و فشار بر شیعیان آن روزگار را در نظر آوریم، خواهیم دید ائمه معصوم از اهل بیت برای نجات شیعیان ناگزیر دست به اقداماتی می زدند که در نظر شرع جایز بود؛
از جمله:
نام خلفا را بر فرزندانشان می نهادند. با بزرگان صحابه، به وسیله ی ازدواج، پیوند خویشاوندی بر قرار می کردند تا از این فشار ها بکاهند و دستگاه ظلم بنی امیه و بنی عباس نتوانند به این بهانه که آنان با خلفای سه گانه معارض اند، از سادگی مردم سوء استفاده کرده، عرصه را بر آنان و شیعیانشان سخت بگیرند و دست به قتل و غارت بزنند.
پرسشگر، در طرح این پرسش، تفکر قبیله ای دارد که می گوید: ازدواج صحابه و اهل بیت با یکدیگر، نشانه ی دوستی میان آن ها بوده است؛ چنان که در میان قبایل عرب، ازدواج نشانه ی الفت و صمیمیت میان دو قبیله است.
در حالی که مسأله ی اختلاف، میان و برخی از صحابه(نه همه)، نه اختلاف قبیله ای، که اختلاف عقیدتی و به یک معنی رفتاری بود. روشن است که چنین اختلافی، با ازدواج چند نفر از نوه ها و نبیره ها، از میان نمی رود.
و به دیگر سخن، اگر اختلاف خاندان رسالت با گروه های دیگر، اختلاف سیاسی و یا مالی بود، می گفتیم دختر دادن و دختر گرفتن نشانه ی آن است که مواضع هر دو گروه به هم نزدیک شده و دست الفت به یکدیگر داده اند.
آختلاف آنان بر سر یک مسأله ی اساس، و آن رهبری جامعه پس از رحلت حضرت رسول بود. این اختلاف اساسی هرگز با چند ازدواج موردی از میان نمی رود؛ چنان که تا کنون از میان نرفته است. پس ازدواج دو سه نفر از فرزندان حسین بن علی یا حسن بن علی با چند تن یا نواده های خلفا یا همدستان آن ها، دلیل بر این نیست که آن ها در همه ی مسائل عقیدتی، فقهی و سیاسی با هم اشتراک نظر داشتند.
در عراق، ازدواج در میان خانواده های سنی و شیعی فراوان است، ولی هرگز این دلیل بر آن نیست که خانواده ی هر یک از زوجین، پذیرای عقیده ی دیگری شده است.
خلیفه سوم دارای همسری مسیحی به نام نائله بود، آیا این دلیل بر این است که عثمان مسیحی شده بود؟[1]
این ازدواج بر یک اصل قرآنی استوار بوده و آن این که(...و لا تزر و ازره وزر اخری)[2] اگر نیاکان زوج و یا زوجه نسبت به خاندان رسالت بی مهری کرده و بر دخت گرامی پیامبر ستم روا داشته اند، دلیل نمی شود که نوه و نبیره های آنان در این جرم شریک باشند؛ زیرا هر کسی مسول اعمال خویش است.
سوال 2:
شیعیان اصلا نمی گویند که سه خلیفه کافر هستند. زیرا همان طور که توضیح دادیم از نظر شیعه کسی که خدا را قبول نداشته باشد یا برای او شریکی قائل باشد یا پیامبری یکی از پیامبران خدا را قبول نداشته باشد کافر است.
غیر از این در هیچ تاریخی نیامده است که امیر مومنان علیه السلام با عمر و عثمان بیعت کرد؛ زیرا خلافت عمر به وسیله ی ابو بکر تثبیت شد و او در حقیقت خلیفه ی ابوبکر بود. وقتی ابوبکر عمر را برای خلافت نصب کرد، مردم به حضور وی رسیده، گفتند: چرا مردی تندخو را به خلافت نصب کردی؟
اگر او خلیفه شود بر تند خویی اش می افزاید. وقتی به لقای پروردگار بپیوندی، در پیشگاهش، از این که او را به خلافت برگزیده ای، چه پاسخی خواهی داد؟
ابوبکر در پاسخ آنان گفت: جوابم به خدا این است که بهترین خلق خدا را برای این مقام برگزیدم.[3]
همچنین رسمیت یافتن خلافت عثمان، به وسیله ی عبدالرحمن بن عوف و با تردستی خاص او بود ککه در تاریخ آمده است. اصلا نیازی به بیعت علی علیه السلام ندیدند.
طراح این پرسش، چگونه و از کجا به صورت قاطع می گوید: حضرت علی با آن دو بیعت کرد؟!
و اما در مورد بیعت با ابوبکر، باید گفت از نظر شیعه بیعتی در کار نبود و از دیدگاه اهل سنت،علی پس از شش ماه؛ آنگاه که حضرت فاطمه به پدر پیوست و در کنار علی نبود، بیعت کرد. این جا، جای این پرسش است که چرا علی علیه السلام از یک امر مشروع عقب ماند. از نظر شما، اگر علی وصی پیامبر نبود، صحابی عادل که بود، پس دخت گرامی پیامبر تا لحظه ی مرگ چونه قابل توجیه است؟ با این که در کتب روایی خودتان هست که:«من مات و لم یکن فی عنقه بیعه امام فقد مات میته جاهلیه».[4]
پاسخ سوال 4:
خلافت به دو صورت متصور است و آن دو، تفاوت روشنی با هم دارند:
1. خلافت منصوص: که تعیین خلیفه از جانب خدا است. خلافت به این معنا قابل فسخ و یا صرف نظر کردن نیست. در این مورد خلافت به سان نبوت است و وظیفه ای است الهی که بر دوش فردی نهاده می شود.
2. خلافت انتخابی: که خلیفه از سوی مردم برگزیده می شود. گفتنی است امام علیف السلام خلافت به منای دوم رانمی پذیرد.
توضیح این که: مردم پس از قتل عثمان، از علی بن ابی طالب خواستند به سان سه خلیقه ی پیشین، با بیعت، زمام امور را به دست گیرد و امام در این حال با بیان:«مرا رها کنید و دیگری را بجویید.» به این خواسته پاسخ مثبت ندادند.
نپذیرفتن چنین خلافت و بیعتی، نشانه ی این نیست که امام خلیفه ی منصوص و واقعی نبود، بلکه نشانه ی آن است که روش پیشینیان را نادرست و غیر صحیح می دانست.
اما چرا نمی پذیرفت؟ برای انی که آنان در موقعیتی سراغ علی آمدند که روحیه ی پاکی که در عصر رسالت بر صحابه حکومت می کرد.
تاریخ از انئوخته های هولناک طلحه و زبیر و عبدالرحمن بن عوف و سعد بن ابی سرح، پرده برداشته است.
خلیفه ی پیشین، یک پنجم از غنایم آفریقایی را به مروان بن حکم داد، و این کار به قدری زننده بود که گروهی از صحابه صریحا به نقد کار خلیفه پرداختند و شاعری گفت:
و أعطیت مروان خمس ال..................................غنیمه اثرته وحمیت الحمی
یک پنجم غنایم افریقیه را به مروان دادی و او را برگزیدی و از خویشاوندان خود حمایت کردی.
امام در چنین وضعیتی می گوید: من شایسته ی خلافت بر این مردم نیستم. بورید و کسی را پیدا کنید که با این روش هماهنگ باشد، ولی آنگاه که اصرار مردم را دید، ناگزیر شد برای حفظ وحدت مسلمین و جلوگیری از متلاشی شدن قوا و نیرو، بیعت را بپذیرد ولی راه و روش خود را به وسیله ی اولین سخنرانی خود، اعلام کرد و تمام اسراف کاری ها که به وسیله ی خلیفه ی پیشین رخ داده همه باید به بیت المال برگردد؛ چنان که فرمود:
«و الله لو وجدته قد تزوج به النساء و ملک به الإماء لرددته علی مستحقیه، فإن فی العدل سعه، و من ضاق علیه العدل فالجور علیه اضیق».[5]
«به خدا سوگند هر گاه به اموال نامروع و عارت شده از بیت المال، صداق زنان قرار کیرد و کنیزان با آن خریداری شوند، من آن را به بیت المال باز می گردانم؛ زیرا در عدل و داد گشایشی است و هر کس عدل و داد برای او ناخوشایند باشد، ستم و بیداد برایش ناخوشایندتر است.»
گرد آورنده ی پرسش ها، سخن امام را به طور کامل نقل نکرده است. برای روشن شدن این حقیقت که چرا حضرت دعوت و بیعت مردم را نپذیرفت، ناگزیریم سخن امام را به ننحو کامل به نحو کامل نقل کنیم:
«مرا واگذارید و دیگری را بجویید. ما به استقبال کاری می رویم که دارای رویه ها و رنگ های گوناگون است. دل ها برابر آن بر جای نمی ماند و خرد ها پایدار ننخواهند بود. همانا کران تا کران را ابر فتنه پوشیده و راه روشن، تیره و ناشناس گردیده است. بدانید که اگر من در خواست تان را بپذیرم، شما را بر اساس آن چه خود می دانم خواهم برد و به گته ی این و آن و سرزنش سرزنش کنندگان گوش نخواهم داد.»[6]
حضرت در این کلام، گوشه ای از حقایق و وضیعت حکم بر آن عصر را شرح می دهد و روش و منش خویش را در اداره ی حکومت را ارائه می کند. برخی از ویجگی های حاکم بر جامعه ی آن روز، عبارتند از:
· تغییر تدریجی در سنت روسول الله پس از 23 سال؛ مانند برتری دادن عرب بر عجم، موالی بر بندگان و...
· رفتار عثمان در باره ی تقسیم نا عادلانه ی بیت المال و گماردن نزدیکان خود از تنی امیه بر امارت و... که موجب شورش مسلمانان و قتل او گردید.
· طمع[7] جمعی از بیعت کنندگان با امام برای استفاده از فرصت های حکومتی.[8]
· شایعه ی حرص و اصرار امام برای دست یابی به حکومت.[9]
· وجود معاویه و بغض وی نسبت به امام، که نزدیک ترین افراد خاندانش در زمان پیامبر خدا به دست امام علی به قتل رسیده اند و او دنبال بهانه است تا امام را به دست داشتن در قتل عثمان متهم کند و به بهانه ی قصاص با قاتلان عثمان دست به هر کاری می زند.[10]
· پیش بینی امام از بروز فتنه ها که ده سال پیش از انتخاب عثمان مطرح کرد.[11]و اکنون نیز آن حضرت ادامه ی آن را به شکل تیره تر و سهمگین تر، به وضوح می بیند و تصریح می کند دل ها و عقل های مردم در برابر آن، پا برجا نخواهد ماند.[12]
و اموری دیگر از این دست موجب شد تا امام بدون مجامله، با تفهیم حقیقت و روشن ساختن وضعیت بحرانی آن روز برای مردم، حجت را بر آنان تمام کند تا پس از بیعت نیز بهانه و توجیهی برای دیگران باقی نماند و اعتراضی علیه امام را نیفتد؛ از همین رو، اما بعد ها بر این نکته تأکید مورزد و می فرماید:
«لم تکن بیعتکم ایای فلته...».[13]
«بیعت شما با من بدون اندیشه و تأمل نبود که اکنون آن را بشکنید.»
امیر مومنان علیه السلام در باره ی علت سکوت خود پس از سقیفه و پذیرش حکومت پس از قتل عثمان، می گوید:
«فأمسکت بیدی حتی رأیت راجعه الناس قد رجعت عن الإسلام یدعون الی محق دین محمد فخشیت إن لم أنصر الإسلام و أهله أن أری فیه ثلما أو هدما تکون المصیبه به علی أعظم من فوت ولایتکم...».[14]
«من دست برداشتم، تا آنج که دیدم گروهی از اسلام بازگشته و می خواهند دین محمد را نابود کنند. ترسیدم اگر اسلام و مسلمانان را یاری نکنم، رخنه ای در آن ببینم یا شاهد نابودی آن باشم که مصیبت آن بر من سخت تر از رها کردن حکومت بر شما است، که کالای چند روزه ی دنیاست و به زودی ایام آن می گذرد.»
جواب سوال 5:
در این پرسش، دفاع نکردن امام اصل مسلم گرفته شده، در حالی که دلیلی بر این مطلب وجود ندارد.
علی علیه السلام در حد وظیفه ی شرعی، از حریم عصمت خود دفاع کرده است. لیکن دفاع در آن روز ها، به صورت جنگ و خونریزی، به مصلحت اسلام نبود و اگر شمشیر می کشید و بنی هاشم و گروهی از صحابه، که پای بند به بیعت علی در غدیر خم بودند، یک طرف و هواداران خلافت طرف دیگر، در این صورت مسلمانان به دو گروه تقسیم می شدند و اصل سفره ی اسلام برچیده می شد. اتفاقا منافقان در لباس دلسوزی سراغ علی آمدند و به او گفتند:
«یا أباالحسن، أبسط یدک حتی ابایعک».
«ای ابو الحسن، دستت را دراز کن تا با تو بیعت کنیم.»
گوینده ی این سخن ابوسفیان، دشمن دیرینه ی اسلام است.
امیر مومنان از موضع او آگاه بود که او در لباس دلسوزی به خاندان پیامبر می خواهد جنگ درونی و خانگی در مدینه را بیندازد، از این رو، به او جنین فرمود:
«إنک والله ما أردت بهذا إلا الفتنه و إنک والله طال مابغیت الإسلام شرا لا حاجه لنا فی نصیحتک».[15]
«به خدا سوگند تو با این گفتار، انگیزه ی فتنه گری داری. تو پیوسته بدخواه اسلام و مسلمانان بوده ای . ما نیازی بهخ خیرخواهی تو نداری.»
خاطر شریف سوال کنند را به این نکته جلب می کنم که: شجاع آن نیست در همه جا شمشیر بکشد و درو کند، شجاع، کسی است که به8 وظیفه ی خود عمل کند، چه بسا شجاعانی هستند که حاضر به شنیدن یک سخن حق نیستند و طبق مثل معروف که سعدی می گوید:«دو صد من سنگ بر می دارد و طاقت یک سخن نمی آرد.»
روزی پیامبر گرامی گروهی را دید که بر گرد شخصی جمع شده اند. پرسید: این کیست؟ گفتند: فردی دلاور است که سنگین ترین وزنه را بر می دارد. پیامبر در پاسخ فرمود: دلاور کسی است که بر خواسته های نفسانی خو چیره شود.[16]
تاریخ اسلام گواهی می دهد که درخت اسلام در دل برخی ریشه ندوانیده بود، بلکه نهالی تازه پا گرفته در دل آن ها بود و امکان داشت با نسیمی یا بادی از حای کنده شود.
پیامبر گرامی به عایشه می فرماید:
«لو لا أن قومک حدیث عهدهم بالجاهلیه لهدمت الکعبه ثم لجعلت لها بابین».[17]
«اگر قریش تازه مسلمن نبودند، من وضع کعبه را دگرگون می کردم. سپس به جای یک در، دو در برای آن قرار می دادم.»
ما شجاع تر از پیامبر کسی را نمی شناسیم، ولی آن حضرت وضعیت را برای همه کار مساعد نمی بیند. آیا صحیح بود که از یک سو نعره ی ما نعان زکات بلند شود و از سوی دیگر آتش جنگ داخلی در مدینه برافروخته گردد؟
آنان که انتظار دارند قهرمانی مانند علی کرم الله وجه، شمشیری را که بر گردن کافران در بدر و احد و احزاب کشید، پس از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، همان شمشیر را برگردن مسلمانان فرود آورد، تاریخ اسلام را بررسی نکرده و از وضعیت آن روزگار آگاه نیستند. آنان نه اسلام شناسند و نه علی شناس.
جواب سوال 7:
اولا گاهی شهادت در راه خدا و گزینش اختیاری مرگ سرخ، برای امام یک تکلیف، بلکه عین تسلیم نسبت به خواست خدا است. حسین بن علی با کمال آگاهی و اختیار، راه کربلا را در پیش گرفت و می دانست که کشته می شود. اما شهادت برای او یک تکلیف بود تا مسلمانان را با ماهیت واقعی امویان آگاه سازد، و حالت بی تعهدی را از میان ببرد و روح جهاد بر ضد حاکمان وقت را زنده کند؛ حاکمانی مانند یزید که وحی را انکار می کرد و نبوت پیامبر را زیر سوال می برد و در پی انتقام جویی از کشتگان خاندان خود در جنگ های بدر و احد بود؛ چنان که در شعر خود می گوید:
لعبت هاشم بالملک فلا خبر جاء ولا وحی نزل
لست من خندف إن لم أنتقم من بنی احمد ما کان فعل
لیت أشیاخی ببدر شهدوا جزع الخزرج من وقع الأسل
لأهلوا واستهلوا فرحا ثم قالوا: یا یزید لا تشل
«بنی هاشم با حکومت بازی کردند و بر محمد، نه وحیی نازل شده و نه کتابی آمده است!
من از فرزندان خندف نیستم، اگر از فرزندان محمد انتقام کارهای او را نگیرم.
ای کاش پدران من در جنگ بدر شاهد بودند که خزرجیان(مردم مدینه) چگونه از زخم شمشیر ها و نیزه ها ناله می کردند.
اگر آن ها این صحنه ها را می دیدند، شادمان می شدند و از شادی فریاد بر می آوردند که ای یزید دستت درد نکند!»
در مقابل حکومت جائر، امام با علم قطعی به مرگ، باید به استقبال شهادت برود و به تکلیفش عمل کند.
در باره ی دیگر پیشوایان، باید گفت مسمومیت آنان ، ناشی از جهاد های لسانی و قلمی آنان بر ضد شتمگران و خلفای جور بوده است. واکنش این جهاد ها جز این نبود که دشمنان بر ضد آنان به پا خیزند و آنان را به هر وسیله ای نابود کنند. پس اگر می گویید: شهادت و مرگ آنان به اختیار خودشان بود، مقصود همین است که آنان با اختیار کامل به نبرد با ستمگران برخاستند و نتیجه ی قطعی آن، همان شهادت و مسمومیت آنان بوده است و اگر ایشن درست روی دست می گذاشتند و یا ستایشگر ستمگران و خلفای اموی و عباسی می شدند، هرگز به استقبال شهادت نمی رفتند.
زندگی پیشوایان، زندگی انزوایی و گوشه گیری نبود. آنان در متن اجتماع به تبلیغ احکام ، بیان عقاید و دیگر وظایف می پرداختند و نتیجه ی قطعی این نوع رفتار ها شهادت مو مسمومیتاشان بود و آن ها با اختیار کامل پذیرای الین مسمومیت بودند و این کار به خاطر پیشبرد مقاصد اسلام بود. ولی در مواردی که در خانه ی خود مسموم شدند، به خاطر این است که آگانهی آنان از غیب در گرو خواست و اراده ی آن ها بوده است. اگر وضعیت ایجاب می کرد، از این علم و آگاهی بهره می گرفتند. در روایات هم آمده است که:«إن الإمام اذا شاء أن یعلم علم»،[18]بنابراین، ممکن است در این موارد، از این علم غیب بهره نگرفته اند، شاید هم مصلحت نبوده است.
بنابراین، آگاهی پیامبر و امام از غیب، مانند کسی است که نامه ای همراه دارد و هرگاه تخواهد از محتوای آن آگاه گردد، می تواند بگشاید و از مضمونش آگاه گردد. اگر پیامبر و امام در مواردی هدف تیر حوادث ناگوار و مصایب قرار می گرفتند، بخ خاطر آن بود که روی مصالحی نمی خواستند به علمی که در کانون وجود آنان هست توجه کنند و مصلحت الهی اقتضا می کرد که در این موارد از اختیار خود بهره مند خدا بودند، به استقبال شهادت می رفتند.
پاسخ این پرسش، با مراجعه به روایاتی که در باره ی علم شخصیت های الهی وارد شده، به سادگی به دست می آید. در این مورد به کتاب های نامبرده در پاورقی مراجعه فرمایید.[19]
جواب سوال 8:
1. آدمی از پرسشگر، در شگفت می ماند که چگونه بر همه ی صحابه لباس عصمت و یا لباس عدالت پوشانیده و همه را پاک و منزه از گناه و خلاف می شمارند! آیا حسن و حسین، فرزندان پیامبر، که ستایش های فراوانی از جد بزرگوارشان درباره ی آن ها نقل شده، صحابه نبودند؟ چرا باید کار یکی را خطا بدانیم؟!این سخن حاکی از آن است که پرسشگر، فردی ناصبی است نه سلفی؛ زیرا سلفی ها همه ی صحابه را محترم می شمارند، ولی طراح کننده ی این پرسش ها، کوچکترین احترامی برای دو نور دیده ی پیامبر قائل نشده است. پیامبری که فرمودند:«من أحبنی و أحب هین و أباهما و آمهما کان معی فی درجتی یوم القیامه».[20]
همچنین فرمود:«الحسن و الحسین سیدا شباب أهل الجنه».[21]
2. طراح پرسش، تصور کرده است که آن دو اما طاهر و مطهر، فکر سلطنت و حکومت داشته اند! و از نظر هدف بسان معاویه بوده اند که پس از صلح با حسن بن علی، بر فراز منبر رفت و گفت:«مردم! من با شما نجنگیدم تا نماز بخوانید و روزه بگیرید، جنگیدم تا بر شما حکومت کنم!»
هر دو پیشوای معصوم به دنبال انجام وظیفه بودند نه در فکر حکومت. گاهی وظیفه ایجاب می کند صلح را برگزیند و گاهی جهاد را؛ چنان که جد بزرگوارشان پیامبر خدا در تدر و احد و ازاب جهاد کرد ولی در حدیبیه صلح را برگزید.
3. حسن بن علی راه برادرش حسین بن علی را رفت و تا لشکریان در اطاعتش بودند به جهاد پرداخت امام آ«گاه که ید نت آسایی و دنیا پرستی بر آن ها غالب شد و نبرد، جز نابودی باقی مانده ی نیروها، نتیجه ی دیگری ندارد، دست از جنگ کشید و صلح تحمیی را پذیرفت. شاید هیچ سندی در ترسیم دور نمای جامعه ی متشتت و پراکنده ی آن روز عراق و نشان دادن سستی عراقیان در کار جنگ، گویاتر و رساتر از گفتار خود آن حضرت نباشد.
حضرت مجتبی در«مدائن»؛ آخرین نقطه ای که سپاه امام تا آنجا پیشروی کرد، سخنرنی جامع و مهیجی ایراد کرد و در آ« چنین گفت:
«هیچ شک و تردیدی ما را از مقابله با اهل شام باز نمی دارد. ما در گذشته به نیروی استقامت و تفاهم داخلی شما، با اهل شام می جنگیدیم، ولی امروز بر اثر کینه ها، اتحاد و تفاهم از میان شما رخت بر بسته است. استقامت خود را از دست داده و زبان به شکایت گشوده اید.
وقتی به جنگ صفین روانه می شدید، دین خود را بر منافع دنیا مقدم می داشتید، ولی امروز منافع خود را بر دین ترجیح می دهید. ما همان گونه هستیم که در گذشته بودیم، ولی شما نسبت به ما آن گونه که بودید وفادار نمانده اید.
فعضی از شما، کسان و بستگان خود را در جنگ صفین، و برخی دیگر کسان خود را در نهروان از دست داده اند. گروه اول، برکشتگان خو اشک می ریزند و گروه دوم خونبهای کشتگان خود را می خواهند، بقیه نیز از پیروی ما سر پیچی می کنند!
معاویه پیشنهادی به ما کرده است که دور از انصاف و بر خلاف هدف بلند و عزت ما است. اکنون اگر آمامده ی کشته شدن در راه خدا هستید، بگویید تا با او به مبارزه برخیزیم و با شمشیر پاسخش را بدهیم و اگر طالب زندگی و عافیت هستید، اعلام کنید تا پیشنهاد او را بپذیریم و رضایت شما را تأمین کنیم.»
سخن امام به اینجا که رسید، مردم از هر طرف فریاد زدند:«البقیه، البقیه»؛«مازندگی می خواهیم، ما می خواهیم زنده بمانیم!»[22]
وقتی مردم حسن بن علی علیه السلام را تنها گذاشتند، آن حضرت صلح را برگزید.
آیا او با اتکا به چنین سپاهی، که فاقد روحیه ی رزمندگی است، می توانست با دشمن نیرومندی مانند معاویه وارد جنگ شود؟
آیا با چنین سپاهی، که از عناصر متضادی تشکیل شده بود و با کوچکترین غفلت احتمال داشت خود خطرزا باشد، امید پیروزی می رفت؟
موشکافان تاریخ در باره ی صلح اما خسن علیه السلام کتاب های ارزشمندی نوشته اند که متأسفانه نویسنده ی این کتابچه از آ« ها آگاهی ندارد. کسانی که مایل اند در باره ی انی موضوع مطالعه کنند، به «صلح الحسن» شیخ راضی آل یس، که به قلم مقام معظم رهبری به فارسی برگردنده شده و نیز کتاب «پیشوایان اسلام» مراجعه کنند.
اما چرا حسن بن علی با آن جمع کم جهاد نکرد در حالی که حسین بن علی با 72تن، به جهاد پرداخت؟ دتر پاسخ باید گفت: شهادت امام حسن به خاطر وضعیت حاکم در روزگار وی، هیچ اثری در جامعه نداشت و نهضتی را بر ضد امویان پدید نمی آورد؛ چرا که هنوز، حزب اموی درست شناخته نشده بود. در حالی که شهادت امام حسین علیه السلام، جهان اسلام را تکان داد و نهضت ها و جنبش های پیاپی را پدید آورد.
اما در کل این مباحث فعلا به ضرر اسلام است، زیرا هم اکنون مشکل اصلی اسلام این نیست که آیا شیعه بر حق است یا سنی؟
مشکل اصلی شیعیان و اهل سنت این است که با استکبار جهانی و آمریکا و همدستانشان مبارزه کنیم.
این مباحث هم توطئه ی همین افراد است برای تفرقه انداختن بین مسلمین.
[1] البدایه و النهایه ، ج7، ص153
[2] النجم:38
[3] الخراج ، تألیف ابو یوسف بغدادی ، ص100
[4] صحیح مسلم ، ج6 ، ص22، باب حکم من فرق امر المسلمین ؛ سنن بیهقی ، ج8 ، ص156
[5] نهج البلاغه:خطبه ی 15
[6] نهج البلاغه: خطبه ی 92
[7] همان ، خطبه 164؛ الملل و النحل ، شهرستانی ، صص32و33
[8] همان ، حکمت191و202
[9] همان ، خطبه ی 192
[10] نهج البلاغه ، نامه ی 64،28،10
[11] شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج1، ص195
[12] نهج البلاغه ، خطبه ی 92
[13] همان ، خطبه ی 136و نامه ی 54
[14] نهج البلاغه ، نامه ی امام به مردم مصر، شماره 62
[15] تاریخ طبری ، ج2، ص449 ؛ حوادث سال پانزدهم هجری
[16] بحار الانوار، ج1، صص112،77
[17] مستند احمد ، ج6، ص176
[18] الکافی ، ج1، ص258
[19] در کتاب مفاهیم القرآن ، ص337 و آگاهی سوم ، صص235-212برخی از این پایخ ها به گونه ای وارد شده است.
[20] سنن ترمذی ، ج5 ، ص305 ، به شماره 3816 ، باب92، مناقب علی بن ابی طالب ؛ مسند احمد ، ج1، ص77
[21] سنن ترمذی ، ج5 ، ص656، حدیث 3768؛ مستدرک حاکم ، ج3، صص154و 151و صحیح ابن حیان ، ج15، ص12، حدیث6959
[22] ابن اثیر ، اسد الغبه فی معرفه الصحابه ، تهران ، المکتبه الإسلامیه ، ج2، صص13و14؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ ، بیروت ، دارسادر، ج3، ص406؛ مجلسی ، بحارالأنوار، تهران ، المکتبه الإسلامیه ، 1393هجری قمری ، ج44، ص21؛ سبط ابن جوزی ، تذکره الخواص ، نجف ،، منشورات المطبعه الحیدریه ، 1383هجری قمری ، ص 199.
آیت الله العظمی خامنه ای: